X
تبلیغات
زولا

خوب یادم هست اون روز رو.یک عصر تابستونی گرم و بیخودی. 

تو راه خونه بود که متوجه گم شدنش شدم،تو اتوبوس.ولی خوب نمی شد دیگه داد بزنم بگم :  

"آقا نگه دار پیاده می شم!آقا جون مادرت نگه دار. یه چیزی تو وجود من گم شده باید برم ببینم  

تو راه اومدنم تا ایستگاه نیفتاده باشه."   

بله.اون روز داد نزدم و نتیجش شد همینی که الان می بینی.هر شب مجبورم داد بزنم که:  

"کسی هست بدونه اون چیزی که اون روز عصرگمش کردم ،اصلا چی بود؟"  

و جوابم فقط صدای خش خش جاروی سوپور شهرداری و وزوز لامپ تو کوچه باشه. 

که خداییش هر شب بدون اینکه سرم نق بزنن که : 

"اه ،ما رو گ/اییدی دیگه.یه بار پرسیدی گفتیم نه.دیگه چرا هی سوال می کنی؟" 

خیلی با حوصله جواب می دن: 

"نه"  

آره،اون روز یه چیزی در من گم شد ولی من هیچ وقت نفهمیدم اون چی بود.یه روز که داشتم با خدا مسابقه می دادم سر اینکه ابرایی که من با دود سیگار درست می کنم قشنگ ترن یا ابرایی که اون درست کرده برگشت بهم گفت: 

"می دونی چرا نمی دونی چیو گم کردی؟" 

 

 

...ادامش باشه واسه یه وقت دیگه...



تاریخ : شنبه 30 مهر 1390 | 08:34 ق.ظ | نویسنده : محمدرضا | نظرات (2)

  • paper | ظهور مقالات جدید | چت 123