X
تبلیغات
رایتل

روزی شیخ در مکتب نشسته و کمر همت بسته و کتب غریبه را دسته و جوراب خود را شسته بود که مریدی نزد او آمد.مرید سراسیمه و آشفته حال بود.شیخ بی درنگ پرسید:رفتی پیش ممد گودزیلا؟*   

مرید پاسخ بداد:مباد یا شیخ!ما گذاشته ایم کنار این قبیل چیزها را! 

شیخ گفت:پس تو را چه می شود!؟ 

مرید گفت:مرا نمی هلند! 

شیخ با تعجب گفت:چی کاره؟ 

مرید گفت:یا شیخ مرا مجموعه ای پند ده که مرا به در مکتب شیخ اعظم به کار آید!در غیر اینصورت مرا نخواهند هلید! 

شیخ گفت:آها!و دست بر تنبان برده پاکتی بهمن د.و.د.و.ل در آورده و با کبریتی روشن کرده و کامی بگیرانده و گفت: 

1-حواست باشد طوری زندگی کنی که هر وقت برگشتی راه آمده را نگریستی قاطی نکنی!نروی یک گوشه بشینی الکی وبلاگ آپ کنی! 

2-حواست باشد که انسان همیشه آنچه ندارد، نمی خواهد دیگران هم داشته باشند. 

3-یادت باشد که هر که هرچه گفت مهم نیست.خودتو عشقست لوطی!  

------------------------------------------------------- 

*ایشان آشان نیستند.صرفا به جهت اسم جالبشان آمده اند اینجا!



تاریخ : چهارشنبه 7 مهر 1389 | 02:44 ق.ظ | نویسنده : محمدرضا | نظرات (7)

  • paper | ظهور مقالات جدید | چت 123