X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل


کام آخر

یقین دارم که روزی از خواب برخواهم خواست
اوضاع پیچیده!

اوضاع گاهی اوقات پیچیده تر از اونی می شه که ما انتظارش رو داریم.مثال خوبی می زد یه دوستی.

می گفت فرض کن یه عمر به واسطه ی یه نقشه ی یه کوهو بکنی که به گنج برسی.بعد یهو یکی بیاد بهت بگه : ای بابا اسگل این نقشه سرکاریه.اینو من خودم الکی درست کردم.اونجاست که یکم اوضاع پیچیده می شه.
پ . ن : هر چند اگر به من باشه بازم تا آخر می کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت12:14 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
مومن

می گن مومن از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه! اون موقعی که بهم گفت *س نگو مومن، نباید باورم می شد که مومنم! باید می دونستم که این سوراخس که ما داریم ازش گزیده می شیم هی ، می تونه راحت تر از این حرفا بسته بشه! تمام!
بعضی آدمها رو باید همین طوری، با همین تمام! گفتن از زندگی شوت کرد بیرون، تمام...

+نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1392ساعت05:51 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
آهسته
آهسته تر,من ناتوانم...
+نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1392ساعت11:28 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
اعتراف

چهار سال از تاسیس این جا می گذره!و تا 3 4 ماه دیگه 5 سال!یه اعتراف بزرگ باید بکنم!من هنوز خوابم! ویقینم گاهی اوقات جاشو به شک می ده! اگه بیدار نشم چی؟

+نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1392ساعت12:25 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (0)
اصول
اصولا نک و نال و این حرفا راه به جایی نداره.در عوض رک و راست بودن خیلی خوبه!هر کسی هم که می خواد ناراحت شه بهتره بره به درک.بله...

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد 1392ساعت09:10 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)
کنار اومدن

کنار اومدن با بعضی ها انقدر سخته که بعضی وقتها تو فانتزی هام نبودنشون رو تصور می کنم...

+نوشته شده در جمعه 17 آذر 1391ساعت07:51 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (5)
اینک،اینجا...
اینجا اساسا غم و غصه دارد.مثل حیاط خانه ای که در آن کودکی ات را می گذرانی.هیچ چیز ناراحت کننده ای نیست.اما غصه...فراوان...
+نوشته شده در جمعه 17 آذر 1391ساعت02:34 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
هر کی!

به طور ما خورد یهو بی پول شد!

+نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391ساعت01:02 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (1)
زمان:اون روز عصر و که یادته؟شبش
آره خلاصه که یه چیزی تو من گم شد.اون موقع خیلی ناراحت بودم اما الان دیگه مهم نیست.الان چیزای جدید دارم.الان سال جدید اومده دیگه.مهم نیست پارسال چی شده.امسال خیلی اتفاقای دیگه قراره بیفته...

+نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391ساعت08:50 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (1)
شیخ ما و مبحث تضعیف روحیه

شیخ ما روزی در جمع مریدان نشسته بود و می نالید که:این روزها شیخ شدن هم کار بیخودی شده!همین بنده  اخیرا مطالب کذبی به نقل از خودم خوانده ام در صور قبیحه ای چون فیس بوق* که نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای آنها را نقل کرده!ای کاش بنده هم مثل سایر انسانها می رفتم دکتری مهندسی مرگی چیزی می شدم،بلکم هیچ وقت آدم مهمی نمی شدم!

+نوشته شده در شنبه 14 آبان 1390ساعت02:25 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (8)
از بغض هایی که فرو خوردم

من مرگ روح خودم را انکار می کنم               این اشتباه بزرگی است که تکرار می کنم

انکار اصل تکرار خودم گشته ام ولی               انکار کردن تکرار را انکار می کنم

نشکسته بغض هزار عقده در گلوم                هر لحظه گریه های خودم را سیگار می کنم


+نوشته شده در سه‌شنبه 10 آبان 1390ساعت03:14 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
شیخ ما نبود

یکی بود ،یکی دیگه ام بود ،شیخ ما ولی یه مدتی نبود. 

شیخ ما رفته بود تو حال خودش.حس و حال نداشت.حالا به حال اومده.به منم قول داده که دیگه بی هوا ول نکنه بذاره بره.  

بعد کلی مدت اومده دوباره بمونه اینجا.توش زندگی کنه.خوشحال شه،غصه بخوره،بخنده،زار بزنه،قار قار کنه.خلاصه شیخ ما برگشته .

------------------------------------------------------------------------- 

+نوشته شده در سه‌شنبه 10 آبان 1390ساعت01:46 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
آن عصر تابستان

خوب یادم هست اون روز رو.یک عصر تابستونی گرم و بیخودی. 

تو راه خونه بود که متوجه گم شدنش شدم،تو اتوبوس.ولی خوب نمی شد دیگه داد بزنم بگم :  

"آقا نگه دار پیاده می شم!آقا جون مادرت نگه دار. یه چیزی تو وجود من گم شده باید برم ببینم  

تو راه اومدنم تا ایستگاه نیفتاده باشه."   

بله.اون روز داد نزدم و نتیجش شد همینی که الان می بینی.هر شب مجبورم داد بزنم که:  

"کسی هست بدونه اون چیزی که اون روز عصرگمش کردم ،اصلا چی بود؟"  

و جوابم فقط صدای خش خش جاروی سوپور شهرداری و وزوز لامپ تو کوچه باشه. 

که خداییش هر شب بدون اینکه سرم نق بزنن که : 

"اه ،ما رو گ/اییدی دیگه.یه بار پرسیدی گفتیم نه.دیگه چرا هی سوال می کنی؟" 

خیلی با حوصله جواب می دن: 

"نه"  

آره،اون روز یه چیزی در من گم شد ولی من هیچ وقت نفهمیدم اون چی بود.یه روز که داشتم با خدا مسابقه می دادم سر اینکه ابرایی که من با دود سیگار درست می کنم قشنگ ترن یا ابرایی که اون درست کرده برگشت بهم گفت: 

"می دونی چرا نمی دونی چیو گم کردی؟" 

 

 

...ادامش باشه واسه یه وقت دیگه...

+نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390ساعت08:34 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
اساس به گ*ا رفتگی

اساسا این وضعیت نتیجه اشتباه خودم بود.این احساس خفگی نتیجه بغضی است که فرو خوردم

+نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور 1390ساعت11:40 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)

امروز که دقیقا نمی دونم چه روزیه،ساعت 5:19 بامداد حس گذاشتن پست بود ،اما حرفی برای گفتن نداشتم!

+نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1390ساعت05:20 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
منقل

آقا جان حقیقتا تا این ذغال تموم نشده بیا از هم خداحافظی کنیم که خماری بدجور رفاقتمونو بهم می زنه.

+نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390ساعت12:00 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
غم تو

گفتم غم تو دارم،گفتا غمت سر آید 

گفتم کی؟گفت وقتی جانت درآید

+نوشته شده در سه‌شنبه 1 شهریور 1390ساعت11:58 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
تو

تو که باشی همه چیز آرام است.این را خیلی وقت پیش فهمیدم.اما هنوز نمی فهمم چرا هیچ چیز آرام نیست.

+نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1390ساعت06:42 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)
لطف

لطف که از حد بگذرد 

                             ابله خیال بد کند!

+نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد 1390ساعت10:33 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
به او که می خواند
اینجا و تمام اماکن زندگی ما به خاطر شما باز مانده هنوز.والا صاحب خانه خیلی وقت است حکم تخلیه را زده توی صورتمان!

+نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت 1390ساعت04:28 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (10)
فرمولاسیون موفقیت

هزار راه نرفته،هزار کار نکرده، و هنوز امید به آینده!اینه فرمول بلدوزر بودن!

+نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین 1390ساعت06:55 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
چی بگم!

نمی دونم بگم خدا لعنتت کناد یا خیرت دهاد در آن دنیای دیگر!(کدام دقیقا؟) ولی این تئوری فروشگاه لباست خیلی وقت است که ما را سپوخته!دسته چهارم را اضافه کن.من به بودن اینجا شک دارم!

+نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389ساعت03:34 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)
شیخ ما در سفر است

شیخ العرفا،فقیر الضعفا،کثیر الحرفا،مدتی است از نفخ رنج می برد.مریدی پرسید یا شیخ چه شد که این شد؟

آن بزرگ مرد که تنش سالم و روحش خیس باد ،پاسخ بداد:چندی پیش برای اثبات برخی از مسائل از جمله لزوم استفاده از پای راست در مستراح برای طهارت به دانشگاه هاروارد شدم،آنجا بود که جمعی از دانشجویان ما را به طعام دعوت نمودند.ما هم رویشان را زمین نیانداخته تا توانستیم خوردیم.نگو نامردان روزگار سگ داغ کرده به خورد ما داده بودند! 

استاد در جمع دانشجویان دانشگاه هاروارد  

در جمع دانشجویان هاروارد 

 

 

استاد در دیدار از منتخبان باشگاه ب/چ/ه/ب/ا/ز//ا/ن هاروارد

+نوشته شده در سه‌شنبه 28 دی 1389ساعت07:12 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (8)
تخت من

باتلاق تختم،۵/۴ صبح،دنیای پشت پلکم هنوز بی انتهاست.

+نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1389ساعت04:46 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
قسمت بد

بدترین زمان زندگیت زمانیه که تنها ناراحتیت این باشه که چرااز هیچ چیز ناراحت نمی شی!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 9 دی 1389ساعت11:02 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
واقعا چرا؟

چرا هر اتفاقی که آرزوش رو داشتم واسم میوفته خوشحالم نمی کنه؟انگار که اونو سالهاست که داشتم!

+نوشته شده در جمعه 3 دی 1389ساعت05:01 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (5)
آلزایمر

جدیدا دچار فراموشی از نوع حاد شده ام!انگار کن ۱ شیشه ودکا بزنی آنوقت سعی کنی بیاد بیاوری تاریخ تولد اولین دوست دخترت/پسرت ، کی بوده!

+نوشته شده در شنبه 20 آذر 1389ساعت04:30 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (17)
شیخ و شیاف

شیخ را دیدند آینه بدست در کوچه و برزن می دود. 

گفتندش یا شیخ تو را چه می شود؟ 

گفت:شیاف فرو کرده ام! 

گفتند یا شیخ این چه شیافی است که اینگونه شما را به مد مد(تکاپوی خودمان) انداخته؟ 

گفت :شیاف صداقت است.برای عملکرد بهتر مجبورم ۵ تا ۵ تا شیاف کنم! 

-------------------

+نوشته شده در شنبه 20 آذر 1389ساعت04:26 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)

ما معمولی تر از آنیم که در چشم جهانیم

+نوشته شده در شنبه 22 آبان 1389ساعت02:35 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (15)
خود فراموشی

کلا مرض زندگی من همیشه همین بوده!خودم را فراموش کردم....

لعنت!همه چیز را دیدم ،همه جا را!خودم را نه!

+نوشته شده در جمعه 7 آبان 1389ساعت12:45 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
قاعده ی کلی!

پاییز همیشه استرس دارد!این یک مقوله کلی است!

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1389ساعت11:50 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (10)
فزقون زندگی یا زندگی فرقونی؟

درست نمی دونم خوشی رو با فرقون می ریزن تو زندگی یا زندگی رو با فرقون می ریزن تو خوشی!

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1389ساعت11:44 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)
انتخاب

این فروشگاه هم چیزی برای انتخاب نداشت یا شیخ!

+نوشته شده در جمعه 9 مهر 1389ساعت03:10 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (10)
من این همه نیستم!

روزی شیخ در مکتب نشسته و کمر همت بسته و کتب غریبه را دسته و جوراب خود را شسته بود که مریدی نزد او آمد.مرید سراسیمه و آشفته حال بود.شیخ بی درنگ پرسید:رفتی پیش ممد گودزیلا؟*   

مرید پاسخ بداد:مباد یا شیخ!ما گذاشته ایم کنار این قبیل چیزها را! 

شیخ گفت:پس تو را چه می شود!؟ 

مرید گفت:مرا نمی هلند! 

شیخ با تعجب گفت:چی کاره؟ 

مرید گفت:یا شیخ مرا مجموعه ای پند ده که مرا به در مکتب شیخ اعظم به کار آید!در غیر اینصورت مرا نخواهند هلید! 

شیخ گفت:آها!و دست بر تنبان برده پاکتی بهمن د.و.د.و.ل در آورده و با کبریتی روشن کرده و کامی بگیرانده و گفت: 

1-حواست باشد طوری زندگی کنی که هر وقت برگشتی راه آمده را نگریستی قاطی نکنی!نروی یک گوشه بشینی الکی وبلاگ آپ کنی! 

2-حواست باشد که انسان همیشه آنچه ندارد، نمی خواهد دیگران هم داشته باشند. 

3-یادت باشد که هر که هرچه گفت مهم نیست.خودتو عشقست لوطی!  

------------------------------------------------------- 

*ایشان آشان نیستند.صرفا به جهت اسم جالبشان آمده اند اینجا!

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389ساعت02:44 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
رحم کن!

ما که پیدا نکردیم محله ی عاصفشان را، چه رسد به درشان و خاک درشان!شما بیا و عجالتا رحم کن!

+نوشته شده در سه‌شنبه 30 شهریور 1389ساعت03:19 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (5)
التفات !

حتما تا الان خوب ملتفت شدی که هیچ چیز به هیچ چیز ربط خاصی ندارد.فکر کردن زیادی هم خوب نیست!

+نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1389ساعت07:18 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
ارتباط پاییزو خاص بودن

درست یادم نیست چه حالی داشتم آن روزها!فقط می دانم که خاص بودند روزها و سالهایی که گذشتند و من عوض شدم!یک نشانه اش همین آهنگ است که دیگر گریه نمی کنم با شنیدنش!

+نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389ساعت09:19 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (7)
۳

چشمانت را ببند،حالا آرام بشمار ۱.....۲......۳   .هنوز ۳تا مانده!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 11 شهریور 1389ساعت12:16 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
حس بدون نام

رهایم نمی کند این حس بی نام و نشان که نمی دانم درست، کی و کجا . چگونه تجربه اش کردم برای اولین بار.از این حس هیچ چیز نمی دانم ،به طور حتم اما می دانم آزار دهنده است.

+نوشته شده در سه‌شنبه 9 شهریور 1389ساعت08:06 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)
بیهوده

هراس های بیهوده!

از چیزی که هیچ وقت نبوده!

ترازوی عقل روی  19 به 5

اینو خوب تو کلت فرو کن!

+نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور 1389ساعت05:06 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
بردار!

بردار نقابت را بگذار صورتت کمی هوا بخورد!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 مرداد 1389ساعت02:28 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (10)
یاد تو

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

زیر این سقف کبود

زیر این سلطه ی سنگین سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم...



تک و تنها به خدا می شکنم.


س.ا

+نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1389ساعت06:02 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (5)
تلاش!
چه تلاش مضحکی است وقتی بخواهی در مسابقه ی یک نفره اول شوی!
+نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389ساعت03:39 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (5)
لعنت نامه!
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد 1389ساعت11:49 ب.ظتوسط محمدرضا | نظرات (0)
یک روز عصر،بعد از چند ماه

بیا و هر ماهی،دو ماهی ،نگران هیچ چیز نباش!

+نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389ساعت03:29 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (4)
سهمیه ی سالانه

ای سهم 2 روزه ی من از هر سال ،ترسم از آن است که قبل از درک حقیقت تو، سهمیه ام قطع شود.

+نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389ساعت03:26 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
به بهانه ی یک حس بد

درست نمی دانم چرا وقتی بعد از مدتها به کام آخر سر می زنم و می بینم کسی- از آنها که می خواندمش و می خواندم-  مرکز توانبخشی ذهنش را بسته به روی خودش،قلبم تند می زند،مثل پیرمردی که اسم اموات را یک به یک خط می زند از دفترچه ی تلفنش.

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت01:35 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (8)
به درخواست یک دوست-به دلخواه خودم

عذاب برگشتن به لذت آمدن می ارزد!این را  قطار ۵۰۰۰ تومانی ٬ ۱۲ ساعت زمزمه  کرد!

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت01:06 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
پدر بزرگ

خانه جنگلی ام لو رفته پدر بزرگ!کمک!

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت12:56 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (2)
سمفونی انتظار

قطعا روزهای زیادی می گذرند به انتظار و خیال و سهم من از تمام این روزها فقط ۳ روز است در سال!و سال بعد ۴ روز و سال بعد ۳ روز و این ریتم ۴/۳ ادامه دارد کماکان! 

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت12:52 ق.ظتوسط محمدرضا | نظرات (3)
  1    2    3    4  >>